تهران است و توسط ع.ص.خیاط گردآوری شده است.(با اجازه ی وی) نقل می گردد:
لازم به ذکر است اشکالات املایی موجود توسط کودک نگارنده صورت گرفته و به دلیل حفظ امانت
تصحیح نمی گردد.
ضمنا رنگ نوشته را سیاه قرار میدهم که اگر مسوول محترمی به این وبلاگ سر زد چشمهایش آزار نبیند:
"اسم این دختر سمیرا است.سمیرا خواهرش ازدواج کرده است.سمیرا ناراحت
که جهاز خواهرش را چطوری بدهند.سمیرا همیشه چشمش با گریه بود.
آنها پولی نداشتند که برای او جهاز بخرند.او خرج خواهرش را می داد و کار می کرد
در یک خانه خدمتکار بود.به او روزی پانصد تومان می دادند.و او پولش را عوض اینکه
ولخرجی کند برای خواهرش نگه می داشت.پدر سمیرا کارش بنایی بود و مادرش
مادر خانه بود.و یک برادر معتاد داشتند.و او به فکر عمل خود بود و پولی هم نداشتند
برادر خود را از معتادی درآورند.او بفکر دوستش هم بود او بیماری ایدز داشت خیلی
خطرناک بود.
یک روز سمیرا از کوچه پیچید و به برج غار برخورد کرد.از نردبان بالا رفت و توی برج
یک بیمارستان دید که دوست وبرادرش اون تو هستند و خواهرش کنار آنها ایستاده و
با شادی دست تکان می دهد.از خوشحالی خودش را پرت کرد.
ثریا ۱۲ ساله "

